تبليغاتX
سی سی کام

سی سی کام

 

ایا می دانید

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه پا به قاره آمريكا گذاشتند ايراينان و ارتش داريوش بوده است وكريستف كلب و واسكودوگاما بر اثر خواندن كتابهاي ايراني كه در كتابخانه واتيكان بوده به فكر قاره پيمايي افتاده اند.


آيا ميدانيد : پايتخت عراق كنوني كه بغداد ناميده ميشود واژهاي كاملا ايراني است و اين شهر پايتخت ايران بوده است ) تيسفون .( بغداد به معني بغ + داد به معني داده شده از طرف خداوند . در تاريخ ايران باستان آمده است كه در اين شهر شاهنشاه انوشه روان هفته اي يكبار دادگستري مينموده و داد مظلومان را بررسي ميكرده است

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه آتش را در جهان كشف كردند ايرانيان بودند

ايا ميدانيد كانال سوئز را داريوش اول براي تسهيل در تجارت در قلمرو پهناور ايران از درياي مديترانه به درياي عمان ، خليج فارس و اقيانوس هند به اتمام رسانيد ، اين كار كه كندن كانال يه طول 84 كيلومتر بوده است در مدت 10 سال به اتمام رسيد.اين موضوع در سنگ نبشته اي در مسير تردد كشتيها هم نوشته و نصب شده است كه به سنگ قائم داريوش معروف است

نگار

شنبه 1388/05/10 |

خرده داستان

غریزه

 

مرد به چهره ی زیبای زن نگاه کرد و گفت:دوست دارم.

زن،سر به زیر انداخت:من ام همین طور.

مرد لبخند زد:واقعن؟!

زن همان طور که با دانه های مروارید گردن بند بازی می کرد،

سر بالا آورد.یه چشم او خیره شد و گفت:واقعن!!!

 

  نیم نگاه

 

مرد دست دور کمر زن حلقه کرد.او را به طرف خود کشید.

آهسته در گوش او گفت:دوست دارم.

زن سر از روی شانه ی او برداشت.

چشم در چشم او دوخت:واقعن؟!

مرد چند لخظه ایی به چشم چپ زن که زنا آن را  مسدود کرده بود،

نگاه کرد.و کل چهره ی او را از نظر گذراند.

سری تکان داد:واقعن.

زن دوباره سر روی شانه ی او گذاشت. 

 

زبان

 

زن روی صندلی پارک کنار مرد نشست.به ساعت نگاه کرد.

مرد نفس راحتی کشید.زن کمی خود را جمع و جور کرد.

سر پایین انداخت.مرد لبخند زد.

زن به او رو کرد:راستش رو بخوای،نمی خواستم بیام.

مکث کرد:ولی جواب یه سوال بد جوری بهم ام ریخته بود.

سکوت کرد.مرد دست به سینه شد.

زن آب دهان را قورت داد:می خواستم بدونم تو ،واقعن منو دوست داری؟

ته مانده ی نفس را بیرون داد.

مرد چشم بست.نفس در سینه جمع کرد.

زن با انگشت شست کف دست دیگرش را فشار میداد.

مرد چشم گشود و نفس را با صدایی شبیه ارررر....بوو اررر...از گلو خارج کرد.

زن نفس راحتی کشید:می دونستم.می خواستم از زبون خودت شنیده باشم.

 

آرزو

شنبه 1388/05/03 |

چشم ها

 پیرزن،نزديك مرد که رسید،ایستاد.سلام کرد.

از داخل سبد شاخه گلی برداشت. به طرف او گرفت.

مرد چند سکه به او داد.  لبخند زنان گل را گرفت و بو کرد.

پیرزن کمی خم شد و آهسته گفت:چقدر عشق به شما می آد.

و رفت.

چند دقیقه بعد همسر مرد آمد و كنار اونشست.

مرد،گل را جلو روی اوگرفت:تو زیباترین چشمای دنیارو داری،عزیزم.

زن زیر و بر گل رانگاه کرد.بویید.دستان مرد را محکم در دست گرفت.

مرد نفس راحتی کشید.

خیلی دلم می خواست وقتی دارم باهات حرف می زنم،تو چشمام نگاه کنی.

مرد،دست دور کمر زن حلقه کرد.او را به طرف خود کشید.

خیلی دلم می خواست از تو چشمام بفهمی چی می خوام.

مرد شروع کرد به بوسیدن موهای زن.

زن موهایش را کنار زد.مرد گردن او را بوسید.

زن آه کشید.

مرد سرک کشید:چیزی شده؟

زن بازویش را خواراند:نه.کارت رو بکن.

 

۳

می خواستم یه چیزی رو اعتراف کنم.

زن، قلم را توی رنگ آبی زد و روی بوم حرکت داد:بگو.می شنوم.

راستشو بخوای تو چشمای خیلی قشنگی داری.

زن ،نیش خند زد.

مرد بدون این که سر بالا بیاورد ادامه داد:چشمای درشت طوسی رنگ.

و به نقطه ایی در دور دست خیره شد:این چشم ها هر کسی رو به طرف خودش می کشونه.

مگه نه؟

منظورت چيه؟!

منظور بدی نداشتم.فقط بدون که من ام چشمات رو خیلی دوست دارم.خیلی...

زن قلم را کنار بوم گذاشت. دست پاک کرد و از جیب شلوار چند اسکناس در آورد

 و به او داد:کافیه؟

پشت بوم نشست.

رو به مرد کرد که  پول می شمرد:حالا قشنگ تر شدم.نه؟!

مرد پول را در جیب گذاشت و بدون اینکه چیزی بگوید از اتاق بیرون رفت.

زن،قلم مو را برداشت.آن را آغشته به همه ی رنگ ها کرد و

مشغول  رنگ آمیزی بوم شد:عوضی...

 

 

 

۴

 

خواهش مي كنم واسه يه بارم كه شده تو چشمام نگاه كن،بي انصاف.

مرد، سر پايين انداخته بود.

زن، بغضش تركيد:شد ۷ سال.

مرد بغض فرو داد:تقصير خودته.

فقط يه لحظه نگاه كن.

اون بار ام همه چيز تو يه لحظه اتفاق افتاد.

ولي اين دفعه فرق مي كنه.

خوب تو يه لحظه قراره چي رو ببينم؟

تو نگاه كن.

نه فايده نداره.

خواهش مي كنم.

باشه، ولي فقط يه لحظه.

زن،ايستاد.خودش را مرتب كرد.

مرد سر بالا آورد:تو؟!

زن،اشك از گوشه ي چشمش جاري شد.سر تكان داد:منو بخشيدي؟

مرد سر پايين انداخت.

زن،دست زير چانه ي او گذاشت.آن را بالا آورد:نه.ديگه نه.

مرد مستقیم در چشمان زن نگاه کرد:دیر شده.دیر

زن، سر پایین انداخت.

 

 

۵

 

تو چشماي من چي بود كه تو رو عاشق خودش كرد؟

مرد كمي از قهوه را نوشيد.به برجستگي سينه ي زن نگاه كرد.

و به گردن بند الماسي كه به دور گردنش بود.

پشت به صندلي زد و گفت:عشق.

زن دست او را در دست گرفت:تو يه مرد كاملي.

مرد دست او را بوسيد.آن را به گونه ماليد و در همان حال به زني كه روبرويش اشسته بود،

چشمك زد.! 

نگار

 

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه 1388/04/31 |

" از خیلی خوب به خیلی بد "


خیلی خوب ... خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود.

هیچ‌کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ‌وقت سر در نیاوردم

که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می‌شود به خیلی بد.

آفتاب ... تبدیل شد به سایه. به باران

شور و شوق ... تبدیل شد به لذت، به درد

ترنم ترانه‌های دل‌انگیز عاشقانه جایش را داد به سردادنِ سرودهای غم‌انگیز

خیلی زود.

با " تا ابد" شروع شد

و ابد تبدیل شد به گاهی، به هیچ‌وقت

و " مرا دوست داشته باش " تبدیل شد به " جایی هم [در قلبت] برای من در نظر بگیر "

خیلی زود.

خیلی خوب ... زودتر از آن‌که فکر می‌کردیم تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود.

اگر هیچ‌کس به تو نگفته باشد، حالا دیگر باید بدانی

که خیلی خوب، خیلی زود تبدیل می‌شود به خیلی بد.

خیلی زود. ..

 

از کتاب " از خیلی خوب به خیلی بد" نوشته " شل سیلوراستاین

آرزو

پنجشنبه 1388/04/25 |

خاک خوشبختی

 

سال ها پیش از این

زیر یک سنگ گوشه ای از زمین

من فقط یکمی خاک بودم همین

یک کمی خاک که دعایش

پر زدن ان سوی پرده ی اسمان بود

ارزویش همیشه

دیدن اخرین قله ی کهکشان بود

خاک هر شب دعا کرد

از ته دل خدا را صدا کرد

یک شب اخر دعایش اثر کرد

یک فرشته تمام زمین را خبر کرد

و خدا تکه ای خاک برداشت

اسمان را در ان کاشت

خاک را

توی دستان خود  ورز داد

روح خود را به او قرض داد

خاک

توی دست خود نور شد

پر گرفت از زمین دور شد

راستی

من همان خاک خوشبت

من همان نور هستم

پس چرا گاهی اوقات

این همه از خدا دور هستم

 

از کتاب:چای با طعمه خدا

عرفان نظراهاری

 

اناهیتا

 

 

دوشنبه 1388/04/15 |

زندگی...

ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن
که چگونه زیر غلتکی میرود و گفتن
که سگ من نبود

ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن
که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش، بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن
که دیگر نمی شناسمش

ساده است لغزش های خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان وگفتن
که من این چنینم

ساده است که چگونه میزیم
باری
زیستن سخت ساده است

و پیچیده نیز هم
(از کتاب همچون کوچه ئی بی انتها : ترجمه احمد شاملو)

 

آرزو

دوشنبه 1388/04/08 |

قدیسی در مکانی اشتباه

چرا افرادی هستند که به راحتی از مشکلات بسیار بزرگ بیرون می ایند در حالی که دیگران از مشکلات  بسیار کوچک رنج می برند و در یک لیوان کوچک اب غرق میشوند؟"

رامش قصه ی زیر را تعریف کرد:

-"یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سرگذاشته بود.وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است ادم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت. چندان برای این مرد مهم نبود اما به هر حال به بهشت رفت.

در ان زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت نرسیده بود.

استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.نگهبانی که باید اورا راه می داد نگاه سریعی به فهرست نامها انداخت ووقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هیچکس از ادم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد. هرکس به انجا برسد میتواند وارد شود.مرد وارد شد و انجا ماند .

چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه ی بهشت رفت و یقه پطرس قدیس راگرفت: "این کار شما تروریسم خالص است!"

پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ابلیس که از خشم قرمز شده گفت:"ان مرد را به دوزخ فرستاده اید وامده وکار وزندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسیده نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد در چشم هایشان نگاه می کند به درد دلشان می رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می کنند و هم را در اغوش می کشند.دوزخ جای این کارها نیست!!لطفا این مرد را پس بگیرید!"

وقتی رامش قصه را تمام کرد با مهربانی به من نگریست وگفت:

چنان با عشق زندگی کن که اگر بنا به تصادف دردوزخ افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند."

پائولو کوئلیو

 

اناهیتا
دوشنبه 1388/04/01 |

روزگار غريبيست........؟

روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن ميخواهند

ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند

گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند

انچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند

عشق ها را همه با دور کمر ميسنجند

خوب طبيعيست . که يکروزه به پايان برسد

عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد!!!!!!!

الهه

جمعه 1388/03/29 |

چگونه جهنم را پر نگه می دارند ؟

در قصه ای قدیمی آمده است که وقتی حضرت عیسی روی صلیب درگذشت بی درنگ به دوزخ رفت تا گناه کاران را نجات دهد.

شیطان بسیار ناراحت شد و گفت :

- دیگر در این دنیا کاری ندارم. از حالا به بعد ، همه تبه کارها و خلاف کارها و گناه کارها و بی ایمان ها ، همه یکراست به بهشت می روند !

عیسی به شیطان بیچاره نگاه کرد و خندید :

- ناراحت نباش . تمام آنهائی که خودشان را بسیار با تقوا می دانند و تمام عمرشان کسانی را که به حرف های من عمل نمی کنند محکوم می کنند ، به این جا می آیند .چند قرن صبر کن تا ببینی که دوزخ پُرتر از همیشه می شود !

پائولو کوئیلو

الهه

چهارشنبه 1388/03/27 |

تفاوت بین دختر ها و پسرها !

1-دختر ها خيلي دوست دارند جاي پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جاي دختر ها باشند

2-اگر يه دختر يک مشکل غير قابل حل داشته باشه از خونه فرار ميکنه اما يه پسر اگر يک مشکل غير قابل حل داشته باشه اعضاي خانواده اش رو از خونه فراري ميده!

3-يه دختر اگر دو تا مشکل غير قابل حل داشته باشه خودکشي ميکنه اما يه پسر اگر دو تا مشکل غير قابل حل داشته باشه اعضاي خانواده اش رو ميکشه

4-يه پسر اگر 3 تا مشکل غير قابل حل داشته يه هفته افسرده ميشه بعد با 3 تا مشکل کنار مياد و زندگيش رو ميکنه اما تا کنون دختري که 3 تا مشکل داشته باشه ديده نشده چون همشون در مرحله دو تا مشکل خودکشي ميکنند و به سه تا نميرسه مشکلاتشون!!!

5-دخترا از پسرا موهاشون کوتاهتره!

6-دخترا مي خوان سر پسرا کلاس بزارن اما در نهايت سر خودشون کلاه ميره ولي پسرا مي خوان سر هر موجود زنده اي که ميبينن کلاه بزارن و در نهايت موفق ميشن

7-اگر به يه دختر بگي دوست دارم فکر ميکنه تو چقدر خوبي و عاشقت ميشه اما اگر به يه پسر بگي دوست دارم فکر ميکنه تو چقدر بي جنبه و جوات هستي دست به هر کاري ميزنه تا از شرت خلاص شه!

8-نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش ابرو و دماغ و دهن و .........هست.

9-دخترا با اينکه بيشتر از پسرا قوانين راهنمايي و رانندگي رو رعايت ميکنن اما خيلي بيشتر از پسرا تصادف ميکنن و در هر تصادف رد پاي يک دختر به چشم مي خوره.

10-دخترا فکر مي کنن بهترين راه براي بهترين راه براي داشتن يک رابطه خوب و مداوم صداقت و راستگويي هستش ولي پسرا مطمئن هستند بهترين راه دروغگويي و گرفتن سوتي از طرف مقابله!

11-دختر ها از درس و مدرسه بيزارند ولي پسر ها از درس و مدرسه فراري هستند!

12- پسر ها به هم حسودي نمي کنن اما دخترا به هم حسودي مي کنن.

13-اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه شما سعي مي کنيد با اون دختر آشنا بشيد ولي اگر خواهرتون دوست پسر داشته باشه شما قسم مي خوريد! که هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نيست کنيد.

14-دختر ها زير بار حرف زور ميرن اما پسر ها خودشون حرف زور ميزنن

۱۵-اگر يک دختر در يک جمع سوتي بده تا آخر ديگه هيچ حرفي نميزنه اما پسر ها در يک چمع فقط سوتي ميدن!

۱۶-يک دختر اگر 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده ميشه اما يک پسر اگر 24 ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه با اون يکي دوست دخترش صحبت ميکنه.

۱۷-پسر ها ميدونن جنبش فمنيسم چيه واسه همين ازش متنفرن ولي دختر ها نميدونن جنبش فمنيسم چيه واسه همين طرفدارشن!

۱۸-يک دختر اگر با دوست پسرش به هم بزنه ديگه با هيچ پسري دوست نميشه اما يه پسر اگر با دوست دخترش به هم بزنه با 3-4 تا دختر ديگه دوست ميشه!

۱۹-يک دختر اگر توي خيابون پسري ازش بپرسه ساعت چنده ميگه:ساعت 7.اما يه پسر اگر يه دختر ازش ساعت بپرسه ميگه :ساعت 7 و 2 دقيقه و 24 ثانيه,اينم شماره تلفن من ..... سر ساعت 9 منتظر تماستم!

۲۰اگر يه دختر به يه پسر نگاه کنه , پسره فکر مي کنه که خيلي خوش تيپه ولي اگر يه پسر به يه دختر نگاه کنه دختره فکر ميکنه که پسره چقدر بي چشم و رو هستش!

2۱-دختر ترشيده ميشه اما پسر نه!!!!

۲۲- بعد از خوندن اين مطلب پسرا اول 2 دقيقه فکر ميکنن تا مفهوم مطلب رو بفهمند و چون بعد از دو دقيقه نمي فهمند مي زنن زير خنده و ميگن خيلي باهال بود اما دخترا بعد از خوندن اين مطلب 2 ساعت حرص مي خورن و فکر ميکنن به شخصيت دختراي ايروني توهين شده و در نهايت چون مفهوم اين مطلب رو نفهميدن فحش ميدن!!!

آرزو

چهارشنبه 1388/03/27 |

درست شب قبل از اعدامش...

آخرين باري که ديدمش پانزدهم آگوست بود. درست شب قبل از اعدامش!

اصولا شب قبل از اعدام نمي ذارن که کسي به فرد اعدامي نزديک بشه.

اون شبها من با شادي زياد به تخت خودم مي رفتم و روز بيست و هشتم آگوست رو انتظار مي کشيدم و همش صحنه اي که قرار بود آزاد بشم رو براي خودم تو ذهنم مرور مي کردم.

نيمه شب بود که يه عده با صداي خيلي زياد درب سلول ما رو باز کردند و ادوارد زندانبان که بين بچه ها به “ادوارد حرومزاده” معروف بود، با لگدهاي آرومي که به کتف من مي زد من رو بيدار کرد. من روي پايين ترين تخت از تختهاي سه طبقه زندان مي خوابيدم چون به خاطر مشکل کليه ام بايد چندين بار به توالات مي رفتم.

ادوارد از من خواست که باهاش بيرون برم و بدون اينکه به من چيزي بگه من رو به سمت اتاق زنداني هاي اعدامي مي برد!

ترس تمام وجودم رو فراگرفته بود اما ازش هيچي نپرسيدم چون مي دونستم که مراسم اعدام اينطوري نيست!

به سلول انفرادي فرانسيس که رسيدم ديدم که با طناب خيلي محکم به يه صندلي بستنش!

ادوارد بهم گفت که فرانسيس مي خواسته خودش رو بکشه! مي خواسته خودش رو از سقف حلق آويز کنه!

من از شدت تعجب داشتم شاخ در مي آوردم. چون همه مي دونستند که فردا صبح زود قرار بود فرانسيس رو تيرباران کنند!

اون چرا مي خواست درست شب قبل از تيربارانش خوش رو بکشه؟

از ادوارد پرسيدم که چرا سراغ من اومدند و اون با حالتي توهين آميز به من گفت که فرانسيس خواسته من رو ببينه!

من زياد با فرانسيس دوست نبودم و اصلا” متوجه نمي شدم که چرا او مي خواد من رو ببينه!

اداورد حرومزاده با لگد در سلول رو بست و از پست پنجره کوچک در بهم گفت که ده دقيقه ديگه من رو از اونجا مي برند!

من: چي شده؟

فرانسيس: مي خوام يه چيزي بهت بگم!

من: بگو

فرانسيس: تو بايد بعد از بيرون رفتن از اينجا يه کاري براي من بکني!

من: چه کاري؟

فرانسيس: من يه مادر کور دارم که در حال کر شدن هم هست و الان سالهاست تو خيابون هاستيگ پارک زندگي مي کنه. شماره 24 طبقه 3.

من: خوب!

فرانسيس: اون اگه بفمه من اعدام شدم ميميره. تمام اين پانزده سال رو به اميد برگشتن من سر کرده. بعد از پدرم و دو تا برادرم که تو جنگ مردند، اون فقط منتظر منه. الان هم مدتهاست که داره با يه پرستار از آسايشگاه برادويد زندگي مي کنه.

من: خوب من چيکار کنم؟

فرانسيس: مي دونم شايد برات سخت باشه! اما ازت مي خوام که وقتي آزاد شدي، به اونجا بري و بهش بگي که من هستي! خودت هم مي توني همونجا زندگي کني. مي دونم هم که خونه اي در بيرون از زندان نداري که تو زندگي کني. همه اين ها رو تو يه يادداشت نوشته بودم و داده بود اسميت که وقتي خواستي بري بيرون بهت بده اما ترسيدم که به هردليلي نوشته به دستت نرسه!

من از شدت تعجبب نمي تونستم حرف بزنم.از طرفي در برابر عشق اين پسر به مادرش تسليم بودم و از طرفي هم برام سخت بود که حرفهاش رو قبول کنم!

من: تو چرا امشب مي خواستي خودت رو دار بزني؟

فرانسيس: چون اگه تيربارانم کنند طبق قوانين مجرمين سياسي، پول گلوله هاي تيرباران رو از خانواده ام طلب مي کنند و اونوقت مادرم مي فهمه که من مردم!

من: نگران نباش!

صداي ناهنجار ادوارد حرومزاده رشته افکارم رو پاره کرد که فرياد مي زد و من رو صدا مي کرد.

چشم در چشم فرانسيس دوخته بودم و سعي مي کردم که با آخرين نگاهم آرومش کنم!

با خودم فکر کردم اخرین باری که مادرم رو دیدم کی بود؟؟؟؟؟

آرزو

چهارشنبه 1388/03/27 |

یه کم دیره ولی.....

روز مادر یعنی ...

به تعداد همه روزهای آینده تو ، دلواپسی
به تعداد همه روزهای گذشته تو ، صبوری
به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو بیداری
بهانه بوسیدن دستهایی که یه عمری به پای بالیدن تو چروک شد
بهانه در آغوش کشیدن او که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود


باز هم بهانه مادر گرفتن
 
آرزو
چهارشنبه 1388/03/27 |

آدمک

ادمک اخر دنیاست بخند

ادمک مرگ همین جاست بخند

ان خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند!

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند!

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست بخند!

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست بخند!      

راستی انچه که یادت دادیم

پر زدن نیست که در جاست بخند!

ادمک نغمه ی اغاز نخوان

به خدا اخر دنیاست بخند! مرگ همین جاست بخند...

الهه

سه شنبه 1388/03/26 |

مادر

 

مادر نگاه خسته و تاریکت                                   با من هزار گونه سخن دارد

با صد زبان به گوش دلم گوید                              رنجی که خاطر تو زمن دارد

دردا که از غبار کدورت ها                                   ابری به روی ماه تو می بینم

سوزد چو برق خرمن جانم را                              سوزی که در نگاه تو می بینم

چشمی که پر زخنده و شادی بود                       تاریک و دردناک و غم آلود ست

جز سایه ی ملال به چشمت نیست                    آن شعله ی نگاه پر از دود است

آرام خنده می زنی و دانم                                 در سینه ات کشاکش طوفان ست

تلخ است این سخن که به لب دارم                    مادر بلای جان تو من بودم

اما تو ای دریغ گمان بردی                                 فرزند مهربان تو من بودم

چون شعله هایی که شمع به سر دارد               دائم ز جسم و جان تو کاهیدم

چون بت ترا شکستم وشرمم باد                      با آن که چون خدات پرستیدم

شرمنده من به پای تو می افتم                       چون بر دلم ریشه ی گنه کاری است

مادر بلای جان تو من بودم                              این اعتراف تلخ گنه کاری است

 

الهه

یکشنبه 1388/03/24 |

شاخه گلی برای مادرم

مرد اتومبیلش را جلوی یک گل فروشی پارک کرد تا برود و به مناسبت روز مادر برای مادرش که در 60 کیلومتری آن جا زندگی می کرد یک سبد گل سفارش بدهد و توسط پیک برایش بفرستد .

به محض پیاده شدن از اتومبیل ، متوجه دختر بچه ای شد که لبه ی جدول کنار خیابان نشسته بود و به پهنای صورتش اشک می ریخت .

مرد علت گریه ی دختر بچه را از او جویا شد . دختر جواب داد : می خوام برای مامانم یک شاخه گل رز بخرم . من فقط هفتاد سنت پول دارم ، ولی قیمت یک شاخه گل رز می شه دو دلار .

مرد لبخندی زد و گفت : این که چیزی نیست بیا با هم بریم توی گل فروشی تا برات گل بخرم .

آن دو با هم وارد مغازه ی گل فروشی شدند و مرد ضمن سفارش سبد گل ، یک شاخه گل رز هم برای دختر بچه خرید . از مغازه ی گل فروشی که بیرون آمدند ، مرد به دختر بچه گفت : می خوای ببرمت پیش مادرت ؟

دختر جواب داد : خیلی ممنون پس بریم تا به شما بگم مادرم کجاست .

دختر بچه ، او را به سمت یک گورستان راهنمایی کرد و گل رز را روی یک قبر تازه قرار داد . مرد بلافاصله راهی گل فروشی شد تا سفارش پیک را کنسل کرده و خودش 60 کیلومتر راه را با اتومبیل طی کند تا این روز را همراه با مادرش و در کنار او گرامی بدارد .  

منبع : مجله ی موفقیت

الهه

شنبه 1388/03/23 |

آوای باد

آوای باد ، انگار ، آوای خشک سالی ست ؛

بگذار تا بگویم تقدیر لاابالی ست ؛

وقتی که مرگ انسان ،

                         مانند سنگ باشد ،

                                              دنیا به این بزرگی ، یک کوزه ی سفالی ست .

باید که عشق ورزید ،

                         باید که مهربان بود ،

                                                 زیرا که زنده ماندن ،

                                                                        هر لحظه احتمالی ست .

 

الهه

جمعه 1388/03/22 |

              

    

 

    

                                                        

پنجشنبه 1388/03/21 |

روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی؟!

                         

گریه هایم بی صداست

عشق من بی انتهاست

رد پای اشک هایم را بگیر

تابدانی خانه عاشق کجاست                           

                                                                                             آناهیتا

پنجشنبه 1388/03/21 |

         

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!
قیصر امین پور/                                   آناهیتا

پنجشنبه 1388/03/21 |

کوتاه

دعا

دعا می کنم که هر روز برایت روزی باشد در دست ، نه دور دست .

شوری باشد در دل نه در سر و برا ی زندگی نه روزمرگی .

الهه

پنجشنبه 1388/03/21 |